بدون عنوان
پدرم گلیست در باغچه ی قلبم نمره ی بیست است در دفتر زندگی فکرم است در ذهنم ذکرم هست در دهانم فدایش شوم که ازخروس خون تا بوق سگ کار میکند تا اینکه ی لقمه ی حلالی بر سره سفره بیاورد تا نه در حضور من و نه حضور مادرم شرمنده نشود و پولی داشته باشد که اگ من کالایی خواستم برایم بخرد تا من جایی برای غر زدن نداشته باشم اما باز هم از غر زدن نمی مانم او می گوید : پول خیلی به سختی به دست می اید .اما من منظورش را نمی فهمم چون بعضی وقن ها که با هاش می رم {مسافر کشی} می بینم خیلی راحت مسافراش به هش کرایه میدن بازم سر از معنی حرفاش در نمی اوردم  ...
نویسنده :
شیدا
17:14












